نوشته های یه چاقالوی نانازی

ماورای طبیعت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 31 اردیبهشت 1387 ساعت 11:29 PM












غلام نرگس مست تو تاجدارانند


خراب باده لعل تو هوشیارانند
تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز


و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند


خوب! پدر بزرگ نانازی که به رحمت خدا رفت ! عجیب بود ایشون در سن نود و چند سالگی هیچگونه بیماری نداشتن !! یعنی نه قند اوره چربی و از این طور برنامه ها که معمولا سالمندان دچارشون میشن !! فقط آلزایمر داشت ! این سلامتی رو در سایه یه لایف استایل واقعی بدست آورده بود! ورزش منظم روزانه و خوردن غذاهای سالم !!


یعنی یه آدم باید چقدر خوش شانس باشه که از همه صفات خوب پدربزرگش فقط این قضیه آلزایمر بهش ارث رسیده باشه !! نه، کلا نانازی در این زمینه ها خوش شانسه ! مثلا کم پشتی موهاشو از باباش به ارث برده و بیحالتیش رو از مامانش (درصورتیکه بابای نانازی موهاش حالت داره و مامان خانوم هم اینقدر موهاش پرپشته که خیلی خوشگل دیده میشن) چاقی رو از خانواده مادری به ارث برده و پشمالویی رو از خانواده پدری .... خوب تا اینجاش دیگه باید فهمیده باشید که چه هلوییه این نانازی!!!!!


فردا تولد مامان جیگر طلای نانازیه !!! آخ که نانازی چقدر دلش برای این مامان جونش تنگ شده ! از همینجا تولد مامانش رو بهش تبریک میگه و براش آرزوی سلامتی سلامتی و سلامتی میکنه !! خبر خوب دیگه اینه که بابای نانازی تا دوهفته دیگه میخواد بیاد پیشش!!! وااااااااااای نانازی داره از خوشحالی میغشه !!! فقط از الان باید خونه رو بسابه !! از بس این بابای نانازی نسبت به همه چی حساسه و آبرو هم واسه آدم نمیذاره !! یه دفه جلوی بابای بچه ها یه چیزی میگه !!! به نانازی ها !!! بابای نانازی و بابای بچه ها دو روحن در دو بدن !!! آخ نه ببخشید .... چیز دیگه .... یه چیزی تو همین مایه ها !!! آی دل و قلوه میدن این دو تا به هم!!!! گلاب به روتون (هوووووووووووع) هی بابای بچه ها از نانازی میپرسه چیزی لازم نیست برای اومدن بابات بخریم ؟!؟!؟ خوب نانازی هم دید فرصت خوبیه گفت احتیاج مبرمی به یه بلندر دارن و اگر نباشه آبرومون جلوی بابا میره و این حرفا !!!! و این شد که در عرض سه سوت نانازی داری یک عدد بلند سه کاره شده !! حالا نانازی داره فکراشو جمع میکنه ببینه برای اومدن باباش چه چیزای دیگه ای لازم هست !!! مثلا یه موبایل باحال!! دو جلسه ماساژصورت(خوب باباش باید نانازی رو در وضعیت خوبی ببینه دیگه نه !؟!؟) .....


آها این پروژه رژیم نانازی هم کماکان در دست اقدام می باشد !! ایشان به تازگی در سایت اسپارک پیپل ثبت نام کرده و هر پنج دقیقه از این سایت براش یه ای میل میاد !!! اینا نمیگن این همه ای میل می فرستن خوب مردم کی وقت کنن برن ورزش و رژیم و این حرفا !؟!؟!؟

جمعه 27 اردیبهشت 1387 ساعت 7:34 PM

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

این کار هر روزش بود دم دمای عصر با موتورش میومد درخونه ما و بوق بوق می زد .گاهی ما بچه ها سعی می کردیم خودمون رو گم و گور کنیم گاهی هم میومدیم جلو و روبوسی و این حرفا!! همیشه بیشتر از یه چای نمی موند . خاطرات کهنه دوران خدمت و اینکه رادیو امریکا گفته چای باید کم رنگ باشه. همیشه حرفهای تکراری... مادرم با دقت گوش می کرد انگار که اولین بار است که می شنود گاهی هم می خواست که یک خاطره بخصوص را دوباره برایش بگوید!! مادرم به یاد پدر خودش میفتاد. مادرم همیشه میگفت خوب این هم پدر است باید برایش احترام قائل شد!

زنش را کتک می زد. گاهی با کمربند گاهی هم با زنجیر. اصلا هرچیز که دم دستش می آمد! من که ندیده بودم ، بچه هایش می گفتند.افسر شهربانی!! زنش در ۵۰ سالگی سرطان گرفت پول دوا و درمانش را نمی داد. پسرها می دادند. دقایق آخر بالای سرش هم نرفت ، زن چشم انتظار مرد، دق کرد. پول کفن و دفن هم پسرها دادند. برای همین شاید بچه هایش دوستش نداشتند.

نماز قضا نداشت ! حتی نماز شب و نماز مستحبی قضا هم نداشت !! سالی دو سه بار قرآن ختم می کرد. همه مفاتیح الجنان را حفظ بود!! مردی که تمام جوانی اش را در تلاش نان سپری کرده بود بدون آنکه به نیازهای دیگر بچه هایش هم فکر کند!! مردی که کمی هوسران بود!! البته در حد و حدود شرع!! برای همین وقتی زنش مردروزی نبود که یک زن صیغه ای درم درشان نیاید و ادعایی تازه نکند! و بالاخره پسر بزرگش برایش زن گرفت! البته این زنش هم حسابی سرش تلافی درآورد!! به مادرم گفته بود فقط منتظرم بمیره ارثم رو بگیرم !!!

از دوسال پیش آلزایمر گرفته بود!! بدنش قوی بود هنوز می توانست ۱۰۰ تا شنا یک دستی برود. اما ذهنش دیگر یاری نمی کرد! به بدنش رسیده بود. ورزش ، خواب کم ، معقول و نظم ..... از جوانی حساب و کتاب همه چیز را می نوشت. از روی دفترهایش حتی میشد فهمید ۳۰ سال پیش مثلا برنج کیلویی چقدر بوده !!!

هنوز بوی خانه اش در روزهای عید یادم میاید . شیرینی های نخودچی و شکلات ها !! هر روز که می آمد پیش ما دستش خالی نبود . معمولا چیزای ارزونقیمت و ....! مادرم هزار بار با اکبر آقا (قنادی سر کوچه) دعوا کرده بود که این آشغالا رو به این پیرمرد نفروشه !!! وضع مالیش بد نبود ولی خوب یه کم بگی نگی خسیس بود، ولی به هر حال هر روز که می آمد دست خالی نمی آمد. حتی شده یک دانه سیب از توی یخچال خانه اش!

دیروز که داشتم با پدرم چت می کردم گفت : دختر برای حاج آقا دعا کن !!! وقتی توی غربت باشی این حرف برات یه مفهوم دیگه داره !!! حاج آقا یه هفته پیش رفته بود !! در سن نود و چند سالگی !!حتما تا حالا به حساب و کتابش هم رسیدن و .... ولی من تازه عزادار شدم . من نمی تونم راجع بهش قضاوت کنم نمی تونم بگم بد کرد یا خوب بود. بچه هاش حق دارن ازش متنفر باشن یا نه !!!

ولی ... ولی حالم خیلی بده !! سرم خیلی درد میکنه !! فکر نمی کردم برای رفتن او این همه ناراحت باشم !!! دیشب تا صبح گریه کردم!! چرا این همه دیر مرا خبر کردند؟ هی من دیدیم هفته پیش دلم گرفته ... هی دلم گریه های بی دلیل می خواهد ... باران می خواهد ......نگو یک تکه از تاریخ زندگی من مرده !! هر طور که حساب کنیم ... اگر او نبود ، من هم نبودم!! قسمتی از وجود من ژن های من ، خونم و .... مال او بوده !!! پدر بزرگم! در یکی از روزهای اردیبهشت مرد!! در حالیکه هیچ کس از دنیای درونش خبر دار نبود!!! حتی خودش!!

انا لله و انا الیه راجعون

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 ساعت 10:10 PM

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای    

از دامن تو دست ندارند عاشقان      

پیراهن صبوری ایشان دریده‌ای      

خوب آدمیزاده دیگه ! یه موقعی اینطوری میشه !! حالا نانازی وسط این جدول گیج و ویج واستاده !!! به نظر شما قرص مسکن چند کالری داره ؟ یا مثلا این غذای مالایایی چینی که امروز خورده و دقیقا نمی دونه چی توش داشته ! و روم به دیوار روم به دیوار اون چندتا بیسکوئیت زنجبیلی!!!و.......

دیدید ! نوشتن نداره که این همه بی آبرویی!!!

بله دیگه آدمیزاد حد و اندازه خودشو ندونه اینطوری گیر میافته !! چطوری؟ خوب نانازی و بابای بچه ها دیروز رفته بودن یه جای خیلی باکلاس !!! از اون جاها که یه دونه گوجه فرنگی ۱۰ رینگیت بود!! خوب البته در اون زمان نانازی کاملا خودش و اندازه های جیبش رو می شناحت و دست از پا خطا نکرد!! و اما امروز .....

یکی از دوستا (حالانانازی همین یه دونه دوست جون رو داره ها!!) این اکون سیو  رو معرفی کرد و نانازی و بابای بچه ها هم گفتن سر راه یه سری برن ببینن اینجا چه خبره !!!! وااااااااااای آدم بعد از اون همه گرونی روحش پرواز میکنه دیگه !!! بعدشم نانازی گفت خوب حالا که ماشین هم داریم و غصه حمل و نقلش رو هم نداریم پس بزن بریم ....... دیگه علف و سبزی و جوانه نبود که نانازی نخریده باشه !! حتما میگید خوبه دیگه ؟!؟! آره خوب خوبه ولی نانازی اصلا یادش نبود که توی خونه یک عدد یخچال فسقلی دارن !!!!!

اینه که میگن آدم باید همه جوره اندازه هاش یادش باشه !!!! حالا نانازی با کمک بابای بچه ها با لگد و .... همه چیو چپوندن توی یخچال . البته یه مقداری هم بیرون مونده که امیدوارن در یکی دو روزآینده بلایی سرشون نیاد!!!

خوب دیگه نانازی بره اون نصفه پاپایا رو بخوره که بیرون مونده اگرنه تا صبح خونه رو پشه کوره برمیداره !!

 

دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 ساعت 3:04 PM

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

 

انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت

 

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

گزارش هفته آغازین تعطیلات نانازی:

بابای بچه ها یک عدد ماشین مال عهد دقیانوس به قیمت خیلی ارزان خریده که به قولی خیلی تمیزه !!!! ولی چون هزینه سوخت اینجا بالاست استفاده چندانی ازش نمی شه !! حالا شما دلیل خریدنشو لطفا از خود ایشون بپرسید !!!

نمرات کماکان اعلام نشدن !! نانازی وقت تلف می کند و هیچ کار مفیدی انجام نمی دهد و ....

و اما برنامه لایف استایلانه .....

این جدول تازه کشفیده شده .... نانازی اصلا از این همه ......... امکانات که در اختیارش بود خبر نداشت در هر صورت

یک دو سه ... امتحان می کنیم ...

دوشنبه

پرتقال هویج انبه نان گوشت نخود لوبیا سیب زمینی شیرکم چرب کورن فلکس جمع
۲عدد ۲عدد ۱برش ۱۵۰گرم ۸۵گرم ۱۰۰گرم ۱۰ گرم ۱فنجان ۳قاشق
۹۰ ۷۰ ۷ ۴۰۰ ۱۴۵ ۱۰۰ ۱۵ ۱۵۰ ۱۲۰ ۱۲۰۷

 این ترتیب غذاها جابجاست !!

یعنی معلومه نانازی نهار چی داشته ؟!؟!؟!؟ نه یعنی خدا وکیلی میشه حدس زد؟!؟!

 

جمعه 20 اردیبهشت 1387 ساعت 07:51 AM

دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

 

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

صد نامه فرستادم و آن شاه سواران

 

پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد

وقتی نانازی بچه بود یه بار توی مدرسه شدیدا داشت گریه میکرد . معلمش اومد ازش پرسید چرا اینقدر گریه میکنی و نانازی هق هق کنان جواب داد : بخاطر رنجهای بشری !!!!!!! معلمش چشماش گرد شد دوباره پرسید چی!؟!؟ و نانازی هم همون جواب رو داد. معلمش خندید . نانازی فکر کرد این رنجهای بشری برای هیچکس مهم نیست . راستش نانازی اون موقع خیلی کوچیک بود و اینو توی یه کتاب که مال آدم بزرگا بود خونده بود بعدش از باباش پرسیده بود و باباش هم براش قصه برده هایی رو گفته بود که زجر کشیدن تا کاخها ساخته بشه، قصه تمدنهای بزرگ که به دست آدمهای کوچیک درست شده بود و هیچ اسمی از اونا در تاریخ نبود . قصه پدرهای شرمنده قصه مادرهایی با جگر ریش ریش !!! و البته معلم ها جلسه گرفتن و بابای نانازی رو دعوت کردن و ازش خواستن اینقدر به این بچه فشار نیاره !!!! آخه بچه رو چه به فهمیدن.......

حالا بعد از اون همه سال هر از چند گاهی نانازی به یاد رنجهای بشری میافته ! و بازم برای اونا گریه می کنه !حالا دیگه نانازی میدونه رنجهای بشری چی هستن و گهگاهی بعضی از اونا رو لمس کرده ! البته باید گفت رنجهای بشری ما و رنجهای بشری بعضیا!!! با هم خیلی فرق داره !!! مثلا بعضیا از غصه گرسنگی بچه هاشون شبا خوابشون نمی بره و نانازی شب تا صبح، صبح تا شب مواظب باشه که زیاد نخوره !!!!! خوب چاقی هم یه جور رنجه دیگه !! این یعنی نداشتن برنامه زندگی یعنی نداشتن نظم در فکر کردن یعنی نداشتن توانایی خوب زندگی کردن ! و کسی که نمی تونه خوب زندگی کنه زجر می کشه .....

ولی گاهی هم بد نیست که نانازی غیر از لایف استایل و زندگی خودش به یکی فقط یکی از مردمان هم فکر کنه مثلا شاید بتونه زندگی جمع و جورتری داشته باشه و از بعضی از خواسته هاش چشم پوشی کنه تا بتونه به مستاجری که خونه اش رو بهش اجاره داده بگه یه سال دیگه هم می تونی با همون کرایه قبلی همینجا بمونی (این فقط مثاله ها فکر نکنید نانازی ژان وال ژان هست !!!)

آخه میدونید بعد از اون جلسه معلما بابای نانازی بهش گفت تو نمی تونی با غصه خوردن رنجهای بشری رو از بین ببری باید سعی کنی حتی اگر شده دو تا دونه از دوستات رو خوشحال کنی اونوقت اونا هم دوتا دیگه از دوستاشونو خوشحال میکنن و ..... نانازی هم فکر کرد چه خوب ! رنجهای بشری رو چقدر راحت میشه به شادیهای بشری تبدیل کرد. ولی نانازی نمی دونست که در آینده ممکنه خودش هم یه موقع هایی باعث رنجش بعضی ها بشه ... اگرچه همه تلاششو کرده که اینطور نشه ولی خوب دیگه .....

حالا اینجا از پشت همین تریبون اعلام می دارد هرکی از دست نانازی ناراحت شده ، از گذشته های دور تا همین حالا! لطفا ببخشید ! یا حداقل سعی کنید که ببخشید .......

جمعه 13 اردیبهشت 1387 ساعت 09:44 AM

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی

در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی

کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده

صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی

 

زندگی همچنان جربان داره ! این روزا هوا خیلی گرم شده بارون هم که اصلا نمیاد ! گرم و شرجی ! نانازی ترجیح میده همش خونه بمونه ! این چه هواییه !!! اه اه !! آدم همش نوچ میشه . نانازی خسته شده از بس دوش گرفته بعد نیم ساعت همون آش و همون کاسه !

در راستای بررسی عادات غذایی نانازی به نتایج خوبی درمورد خودش رسیده البته شاید به نظر ساده و معمولی بیاد ولی ندیده گرفتن همین نکات ساده و معمولی گاهی منجر به اشتباهات خیلی بزرگ میشه!

یکی از مشکلاتی که نانازی داشت خوردن ماهی و فراورده های دریایی بود . نه اینکه نانازی دوست نداشته باشه! ولی خوب اونجه که ما یاد گرفتیم اینه که کلا غذاهای دریایی رو باید سرخ کنیم و درغیر اینصورت نمی تونیم بخوریمشون .(البته این مساله رو نمی شه به همه تعمیم داد. خیلی ها هم هستن که می تونن و می خورن ) یکی از چیزایی که نانازی اینجا کشف کرد توپ ماهی بود که متشکل از توفو گوشت ماهی یا هرنوع جانور دریایی دیگه و ادویه جات. این گلوله های کوچولو رو اینجا توی سوپ می ریزن گاهی هم بخار پز می کنن و می خورن که نانازی هرکاری کرد نتونست این کارارو انجام بده خوب آخه به عادته دیگه ! چینی ها از طعم ماهی خام خوششون میاد ولی نانازی به اون عادت نداره . سرخ کردن هم که روش مناسبی برای نانازی نبود که میخواست وزن کم کنه !!! تا اینکه .... یه بار که نانازی از کنار این دکه های غذا فروشی رد می شد چشمش به ظرفای رنگارنگی افتاد که توش یه چیزی مثل سوس سویا بود. نانازی هم با کمال جسارت رفت و از اون آقاهه!!!! پرسید که اینا چی هستن ! حالا بماند که آقاهه انگلیش بلد نبود و به چه بدبختی با زبان اشاره فهموند که اینا سوس های مختلف برای خوردن اون گلوله های نازنین هست .... نانازی خوشحال و خندان از این کشف بزرگ سریعا اقدام به ساخت سس نموده و در حال حاضر قادر به خوردن هرگونه جانور دریایی!!! (نهنگ نه ها!!!) می باشد ! سوسی که نانازی میسازه متشکل از سوس سویا سرکه سیب فلفل و گاهی هم کمی تخم گشنیز هست .

حالا میگین این همه روده درازی برای کشف این چیز ساده و پیش پا افتاده !!! نانازی فکر کرد شاید این مطلب برای یه نفر هم که شده بدرد بخور باشه ! آخه این چینی ها که من میبینم تا سن شونصد سالگی هم سالم و سرحال هستن و راست راست دارن برای خودشون راه میرن ! من تا حالا ندیدم یه پیرزن یا پیرمرد چینی نالان و آخ و اوخ کنان راه بره و از دست درد کمر و پا بناله ! خوب توی این هوای شرجی و نمناک لابد روش تغذیه مناسبی دارن که سالم موندن دیگه !! اول از همه ، بیشتر غذاهای بخار پز می خورن و نانازی میخواد یه طوری این رو توی برنامه غذاییش بگنجونه !

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 ساعت 8:43 PM

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

 

سلام نانازی امتحاناش تموم شد!! فقط اومدم اینو بگم که از شر اون پست قبلی راحت شیم !!

به زودی در خدمت خواهیم بود .